داچ علي

درباره وبلاگ
موضوعات

داچ علي

شعر در مورد دوست داشتن ، واقعی یا یک طرفه همسر و فرزند خود

شنبه سیزدهم 7 1398

شعر در مورد دوست داشتن

شعر در مورد دوست داشتن ، شعر در مورد دوست داشتن خود ، شعر در مورد دوست داشتن واقعی ، شعر در مورد دوست داشتن پنهانی

شعر در مورد دوست واقعی و پنهانی ، شعر در مورد دوست داشتن خود و خودم و خدا از مولانا.در این مطلب از سایت پارسی زی اشعاری زیبا در مورد شعر در مورد دوست داشتن را برای شما تهیه نموده ایم.

اشعار دوست داشتن

دوست داشتنت زیبا ترین حس دنیاست…

برای دوست داشتنت نیازی به اجازه ی پدرم نیست…

و نه حتی تایید مادرم…

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

«دوستت دارم» را

من دلاویزترین شعر جهان یافته‌ام

این گل سرخ من است

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن

که فشانی بر دوست،

راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم ـ به خدا ـ

نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید

تو هم ای خوب من! این نکته به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یک‌بار و به ده بار، که صد بار بگو

«دوستم داری» را از من بسیار بپرس

«دوستت دارم» را با من بسیار بگو

شعر زیبا از فریدون مشیری

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

دوستت داشتم

دوستت دارم

و دوستت خواهم داشت

از آن دوستت دارم‌ها

که کسی نمیداند

که کسی نمیتواند

که کسی بلد نیست!

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

تا شب نشده

خورشید را

لای موهایت می‌گذارم

و عاشق می‌شوم

فردا

برای گفتن

دوستت دارم

دیر است

شعری از جلیل صفربیگی

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

من ناگزیرم از دوست داشتن

باد اگر بایستد

مرده است

شعری از مژگان عباسلو

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیاندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

دیگه نمى خوام به چیزایى که ندارم

 فکر کنم

مثل نداشتن تو

مى خوام

به چیزایى که هنوز دارم فکر کنم

مثل دوست داشتن تو

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

خبرت هست که

بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق

این همه ایامم نیست

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

سکوت می کنم و عشق در دلم جاری است

که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است

مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست

ببخش اگر نفسم سرد و زرد و زنگاری است

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

بوسیدمش

دیگر هراس نداشتم

جهان پایان یابد

من از جهان سهمم را گرفته بودم

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

مثل درختی که

به سوی آفتاب قد می‌کشد

همه وجودم دستی شده است

و همه دستم خواهشی:

خواهشِ تو

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

دیگر منتظر کسی نیستم

هر که آمد

ستاره از رویاهایم دزدید

هر که آمد

سفیدی از کبوترانم چید

هر که آمد

لبخند از لب‌هایم برید

منتظر کسی نیستم

از سر خستگی

در این ایستگاه نشسته‌ام!

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

دوست داشتنت

به روییدن ستاره بر سنگ می ماند،

به چیدن انگور از مزارع ماه،

همان قدر دور،

همان گونه بی فرجام!

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

هیچکدام شبیه تو نیستند ‏

دلتنگت که می‌شوم ‏

چشم هایم را می‌بندم ‏

باران را تجسّم می‌کنم ‏

تو زلال مهربانی ‏

مهربان زلالی

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

خورشید را لای موهایت می‌گذارم

و عاشق می‌شوم

فردا برای گفتن دوستت دارم

دیر است

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

بهترین جای دنیاست

آغوش چشمانت

آن جا که دلم

رؤیا به پا می کند

در حصار لب هایت

بهشتی به پهنای

از بوسه تا عشق !

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

نه طبق ِ مُد دوستت دارم

نه به حکم سنت!

همه چیز بنا بر فطرت است

“خوب ها”

دوست داشتنی اند…

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

دلتنگم و دیدار تو درمان من است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مبـاد و بر هیچ تنی

آنچ از غم هجران تو بر جان من است

شعر در مورد دوست داشتن پنهانی

قبل از آنی که بیایی

چه کویری بودم

زندگی با تو

چه گلدان قشنگی ست گلم

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

سر تمام قرارها می‌کاشتی ام

یادت هست؟

می خواهم تلافی کنم!

به خانه ام که بیایی

در تمام گلدان ها می‌کارمت

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

جایت خالی

چقدر هوا

برایِ دوست داشتنت

خوب است

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم

برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل

برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان

تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم

تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینم.

بی تو جز گستره بی کرانه نمی‌بینم میان گذشته و امروز.

از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست

تو را برای خاطر سلامت

به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

تو می‌پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی

تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود

بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

اثر پل الوار و ترجمه احمد شاملو

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

من از عهد آدم، تو را دوست دارم

از آغاز عالم، تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی

من ای حس مبهم، تو را دوست دارم

سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم

به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم‌آواز با ما

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

قیصر امین پور

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!

مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه بدل شود!

عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست؛

پیوسته نو کردن خواستنی‌ست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن.

تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق.

چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟

عشق، تن به فراموشی نمی‌سپارد، مگر یک بار برای همیشه.

جام بلور، تنها یک بار می‌شکند.

می‌توان شکسته‌اش را، تکه‌هایش را، نگه داشت؛

اما شکسته‌های جام، آن تکه‌های تیز برنده، دیگر جام نیست.

احتیاط باید کرد.

همه چیز کهنه می‌شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز.

بهانه‌ها، جای حس عاشقانه را خوب می‌گیرند..

نادر ابراهیمی

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

امشب از آسمان دیده‌ی تو

روی شعرم ستاره می‌بارد

در زمستان دشت کاغذها

پنجه‌هایم جرقه می‌کارد

شعر دیوانه‌ی تب‌آلودم

شرمگین از شیار خواهش‌ها

پیکرش را دوباره می‌سوزد

عطش جاودان آتش‌ها

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

شب پر از قطره‌های الماس است

از سیاهی چرا هراسیدن

آنچه از شب به جای می‌ماند

عطر سکرآور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد دگر نشانه‌ی من

روح سوزان و آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز

خفته بر بال گرم رویاها

همره روزها سفر گیرم

بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه می‌خواهم

من تو باشم.. تو.. پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو.. بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی ست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفان

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می‌خواهم

بروم در میان صحراها

سر بسایم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می‌خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه به تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

شعر از فروغ فرخزاد

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

صبح است

صبح خیلی زود

و بیدار شده ام

تا دوست داشتنت را

زودتر از روزهای قبل

شروع کنم.

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

برای خیانت هزار راه هست

ولی هیچکدام به اندازه

تظاهر به دوست داشتن کثیف نیست

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

من برای دوست داشتنت

مدت هاست آماده ام

اما امان از تو!

امان از زن ها

که همیشه دیر حاضر می شوید.

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

رَج به رَج می بافم

خیالت را

می شود بیایی

این دوست داشتن را

دورِ گردنت بیاندازم؟

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

دوست داشتنت، 

اندازه ندارد!

پایان ندارد!

گویی بایستی بر ساحل اقیانوس و 

موج های کوچک و بزرگ مکرر را 

بی انتها، بشماری

شعر در مورد دوست داشتن خدا

عشق من

بارها با نفس‌هام

به نقطه نقطه‌ی تنت گفته‌ام:

دوست داشتن تو

گفتنی نیست

تماشایی ست

دست‌هام شاهدند

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

دهانم

پر از دوست داشتنت بود

دَم نزدم

تا خودت را

زیر درخت زندگی ام برسانی

من

پرنده ای منتظر بودم

که سال های سال

نُت آوازش را

به نوکش گرفت.

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

دوست داشتنت را

بغل گرفتم وُ دویدم!

کاشکی آدم‌ها

با دور شدن‌شان

دوست داشتن‌شان را هم می‌بردند…

شعر در مورد دوست داشتن عشق

دوست داشتنت چمدان‌یست

در دستانِ بلاتکلیف ترین مسافر

که راهی اش می کنند

بی آنکه بداند کجا

بداند کِی

نه شماره ی پروازی

نه بلیطِ قطاری

او می ماند و چمدان

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

گاهی دوست داشتن آدم ها درد دارد

دردش این است که کسی

حرف دلت را نمی فهمد

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

نیمه‌ی خالیِ این تخت،

هر شب

خوابِ تو را می‌بیند،

دیر فهمیدم

که تمامِ اتفاق‌های عاشقانه‌ی جهان

فقط رویِ تخت‌خواب‌هایِ

تک نفره می‌افتند!

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

تا امروز از تو نوشتم

امشب از عشقت انصراف می دهم

سخت است

دوست داشتن تو

خسته ام

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

به من حق بده

دوست داشتنت تنها راز زندگی ام باشد

من همیشه هرچه را که دوست داشته ام

از دست داده ام!

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

در من

دیوانه ای جا مانده

که دست از

دوست داشتنت بر نمی‌دارد!

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

«دوستت دارم» را

من دلاویزترین شعر جهان یافته‌ام

این گل سرخ من است

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن

که فشانی بر دوست،

راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم ـ به خدا ـ

نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید

تو هم ای خوب من! این نکته به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یک‌بار و به ده بار، که صد بار بگو

«دوستم داری» را از من بسیار بپرس

«دوستت دارم» را با من بسیار بگو

شعر در مورد دوست داشتن خودم

من از این می ترسم

که دوست داشتن را ؛

مثل مسواک زدن ِ بچه ها

به من و تو تذکر بدهند

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شهامت می‌خواهد

دوست داشتن کسی که

هیچ وقت

هیچ زمان

سهم تو نخواهد شد

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

دوست داشتن آدم ها را می توان

از توجه آنها فهمید

وگرنه

حرف را که

همه می توانند بزنند

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

همیشه ترسیده ام

از اینکه چشم باز کنم و تو نباشی!

در افکارم، مخفی ات می کنم

اسمت را هیچ کجا بر زبان نمی آورم

تا کسی به دوست داشتنت

حسادت نکند

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

هیچ گاه

نفهمیده ام

دوست داشتن چرا این همه

غم انگیز است!؟

(0) نظر

شعر در مورد حجاب ، اجباری زن + حجاب و عفاف زنان برای کودکان

جمعه دوازدهم 7 1398

شعر در مورد حجاب

شعر در مورد حجاب , شعر در مورد حجاب اجباری , شعر در مورد حجاب برای کودکان , شعر در مورد حجاب زن

با مجموعه شعر در مورد حجاب اجباری ، اشعاری زیبا در مورد حجاب برای کودکان ، زیباترین شعر در مورد حجاب زن در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار حجاب

گوش کن تا دامنت پُر دُرّ کنم

آگهت از زینت چادر کنم

دختران را سدّ فحشا، چادر است

عزت دنیا و عقبی چادر است

⇔⇔⇔⇔

حفظ چادر، امر حیّ اعظم است

دست رَد بر سینه ی نامحرم است

حفظ چادر تا که گردد پرده دار

می شود هر دختری، کامل عیار

⇔⇔⇔⇔

چادرم سند بندگی و عبودیتم را امضا می کند!

می گویند سیاهی ِ چادرم چشم را میزند!

⇔⇔⇔⇔

بشنو از چادر که در توصیف زن

تار و پودش با تو می گوید سخن

⇔⇔⇔⇔

چادرم باشد مرا معیار ایمان و شرف

همچو مروارید زیبایم درون یک صدف

⇔⇔⇔⇔

چادری هستم و محجبه ام

دختری از تبار عاشورا

مادرم شد کنیز فاطمه و

پدرم شد غلام شیرخدا

⇔⇔⇔⇔

می رفت دختربچه ای همراه اُمَّ ش

درکوچه های شهر، اُمَّ ش گفت ای کاش

این چادر زهرا نیفتد از سر تو

یا فاطمه پشت و پناه دخترم باش

کاش هر روز در این چادر زیبا باشی

در پناه و کنف حضرت زهرا  باشی

کاش حرمت بنهی بر سر مامان عزیز

تا که خوشبختی و عزت به تماشا باشی

⇔⇔⇔⇔

گوش کن تا دامنت پُر دُرّ کنم

آگهت از زینت چادر کنم

⇔⇔⇔⇔

چادر زن تاج سلطانی بود

حافظش از شر شیطانی بود

⇔⇔⇔⇔

آرامشی برپاست اما من یقین دارم که باز

با یک تکان چادرت یکباره طوفان میشود

⇔⇔⇔⇔

بیا گویم برایت داستانی

که تا تأثیر چادر را بدانی

⇔⇔⇔⇔

گلبرگ یاسی نم نم باران ترت کرده است

دست خدا از روی رحمت دخترت کرده است

من یک جوان عاشقم ای دختر مومن

بدجور قلب خسته من باورت کرده است

لبخندهایت بس که معصوم اند فهمیدم

که مادرت از کودکی چادر سرت کرده است

⇔⇔⇔⇔

خط اول تمام جبهه هاست چادرت

راه روشنی به پاست،تا به پاست چادرت

⇔⇔⇔⇔

چادر قشنگ من

واسه من مقدسه

پر و بال می ده به من

کی می‌گه یه قفسه

آسمون مال منه

چادر من، بال من

عطر آزادی داره

رنگ استقلال من

کوچه‌ها وقتی که از

چشم نامحرم پُره

حافظ نجابتم

تو خیابون چادره

گل زیبا گلیه

که داره رنگ و لعاب

دختری قشنگه که

همیشه داره حجاب

شعر در مورد حجاب

بیرون پاکی دارم

درون پاکی دارم

خدا دوستم داره که

روسری سر می‌ذارم

بد حجاب نمی‌شمو

اشتباه نمی‌کنم

چادرم حریممه

من گناه نمی‌کنم

شعر پاکدامنیه

غزل پوشش من

چقدر دیدنیه

با حجاب کوشش من

تو کویر وسوسه

حجابم سایبونه

زیر سایش می‌مونم

تا دلم سبز بمونه

⇔⇔⇔⇔

چادر نه ، تجلی «خدا – پیوندی»ست

تنپوش وقار و عزت و فرمندی‌ست

شکرانه عصمت و زکات حسن است

از بندگی خدا، رضایت‌مندی ست

⇔⇔⇔⇔

رخت ِ زیبای آسمانی را

خواهرم با غروربر سر کن

نه خجالت بکش نه غمگین باش

چادرت ارزش است باور کن

⇔⇔⇔⇔

چادر از بهر زنان الزامی است

بهر زن بی چادری ناکامی است

⇔⇔⇔⇔

مدعے خواهد مرا بے دین کند با لفظ دوست

چادر من همچو تیر زهرگین،بر چشم اوست

⇔⇔⇔⇔

چادرم بوی عشق میدهد و

میوزد عطر گل ز روسری ام

ولی هرگز ندیده نامحرم

عشوه ی نابجا و دلبری ام

⇔⇔⇔⇔

معرفت قدیم را بعد حجاب کی شود

گر چه به شخص غایبی در نظری مقابلم

⇔⇔⇔⇔

بس کن کاین گفت زبان هست حجاب دل و جان

کاش نبودی ز زبان واقف و دانا دل من

⇔⇔⇔⇔

 بگذر ز حجاب خودپرستی

معشوقه بی حجاب دریاب

⇔⇔⇔⇔

 حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز

خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود

⇔⇔⇔⇔

 اگر حجاب کنی از خدا، فرشته شوی

چنین که می کنی از مردمان حجاب اینجا

⇔⇔⇔⇔

 چون حجاب چشم دل شد چشم صورت لاجرم

شمس تبریزی حجاب شمس تبریزی شدست

⇔⇔⇔⇔

دختران را سدّ فحشا، چادر است

عزت دنیا و عقبی چادر است

⇔⇔⇔⇔

چادر زن برهوس غالب شود

عزت زن را زحق طالب شود

⇔⇔⇔⇔

همه‌ی قافیه ها تابع زلفش بودند

چادرش را به سرش کرد غزل ریخت به هم

⇔⇔⇔⇔

خود دفاع دیگر مقدسی ست ،هوشدار

خون بهای لاله های جبهه هاست چادرت

⇔⇔⇔⇔

چادر نه، حریری از بهشت است، آری

آیینه نور و سوره بیداری

فصلی ز فروغ آفتاب زهراست

این چادر روشنی که بر سر داری

⇔⇔⇔⇔

حفظ چادر نهی زشتی می‌کند

دوزخی زن را بهشتی می کند

حفظ چادر قدر زن را قائمه ست

زان که چادر یادگار فاطمه ست

شعر در مورد حجاب زنان

این کلام نَغز از پیغمبر است

حفظ چادر بهر زنها سنگر است

بشنو از من، دست و پا گیرش مخوان

از جوانان است، از پیرش مخوان

⇔⇔⇔⇔

حفظ چادر از برای بانوان

نصِّ قرآن است؛ چون حِصن اَمان

حفظ چادر خطّ و مشی زندگی ست

بی حجابی منشأ آلودگی ست

⇔⇔⇔⇔

نیست چادر بهر ما محدودیت

بلکه باشد بهترین مصونیت

تا شَوی ایمن ز خشم کردگار

چادرت را از سر خود بر مدار

⇔⇔⇔⇔

خواهرم! مریم و زهرا چو شود اُسوه ‌ی تو

نفروشی گُهرِ خویش به هر چشمِ پلید

به خدا پاک ترینی و نیرزد که دَمی

ببَرَد دیوِ سیه از دلِ تو، نورِ سپید

⇔⇔⇔⇔

عفّت و پاکیِ زن کهنه نگردد به زمان

تا ابد چادرِ زینب، خوش و تازه‌ ست و جدید

آنکه گوید به تو بگشای ز سر، بندِ حجاب

بی‌گمان دوخته بر عفّتِ تو چشمِ امید

⇔⇔⇔⇔

تارِ مویی ز تو چون دیده‌ ی دزدان بیند

ابر، گریان شود از حزن و غمِ عرشِ مجید

تو توانی که شبی نیک بخوابی تا صبح

وانگه از عمد، نبندی درِ منزل به کلید؟

⇔⇔⇔⇔

خواهرم! خانه‌ ی تن، منزلتش افزون است

آنکه تن داد به شیطان، به خدا خیر ندید

این همه جُرم و جنایت، همه از شهوتِ ماست

همه از معصیتِ ماست که حق نیست پدید

⇔⇔⇔⇔

ای خوشا آنکه سرِ نفسِ ستمکاره‌ ی خویش

به اطاعت ز خدا، با شَعَف و عشق بُرید

ای خوشا آنکه میانِ هوسِ خویش و خدا

از سرِ خویش گذشت و نَفَسِ یار گُزید

⇔⇔⇔⇔

ای خوشا آنکه به ایّامِ جوانی و خوشی

عقلِ پیریش چو خورشیدِ فلک گشت پدید

ای خوش آن پیر که برگشت به راهِ معبود

چون که بی‌حاصلیِ جلوه‌ گری را فهمید

⇔⇔⇔⇔

حسرتا آنکه دمادم، رهِ ابلیس سپرد

حسرتا آنکه دَمی حرفِ خدا را نشنید

حسرتا آنکه دَمِ مرگ، نگاهش جویان

تا چه کَس بر سر و مویش کفنِ سرد کشید

⇔⇔⇔⇔

خواهرم! حال که زیبایی و قدرت داری

راهِ حق رو! نه در آن دَم که دَمِ مرگ رسید

مطمئن باش که او، حقِّ تو ناحق نکند

اجرِ تقوای زنان نیست کم از اجرِ شهید

⇔⇔⇔⇔

تن داده است چشم حریفان چو خواب را

غافل شدند جمله، عفاف و حجاب را

بی بند و بار زن چو برون آمد از نقاب

از دشمنان گرفت طریق عتاب را

⇔⇔⇔⇔

ای بی حجاب از چه کُنی جلوه دروغ

وا داده‌ای ز دست، حساب و کتاب را

⇔⇔⇔⇔

چادری هستم و محجبه ام

دختری از تبار عاشورا

مادرم شد کنیز فاطمه و

پدرم شد غلام شیرخدا

⇔⇔⇔⇔

دل نبرده ز من مد امروز

دلخوشم بر حجاب دیروزم

در مصاف نگاه آلوده

شکرلله همیشه پیروزم

شعر در مورد حجاب و عفاف

کرده ام حفظ با حجاب خود

حرمت رنگ سرخ خون شهید

از سیاهیِ چادرم گشته

رنگ رخسار من زلال و سپید

⇔⇔⇔⇔

خواهرم زکات جمالت

حجاب است

⇔⇔⇔⇔

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

⇔⇔⇔⇔

بگو برهنه به خاکم کنند

سرا پا برهنه

بدان گونه که عشق را نماز می بریم،

که بی شایبه حجابی

با خاک

عاشقانه

در آمیختن می خواهم.

⇔⇔⇔⇔

مرا سخت ببوس

میانه ی این آغوش های آسان

مرا میان حجاب گیسوانت پنهان کن

مرا بپوش

از چشم های بی پروا

مرا غرق کن

در تلاطم آغوشت …

⇔⇔⇔⇔

زلفکانت خود حجابی بر نگاهت می‌کشد

وای از آن روزی که زلفت از حجاب آید برون

⇔⇔⇔⇔

شعر که حجاب ندارد

آرایه نمی‌بندد

شعر که لباس نمی‌پوشد

همیشه می‌خندد

در چشم‌های تو

اوج می‌گیرد

در نگاه من

سرریز می‌کند

قسم به قلم

و آنچه می‌تراود از آن

(0) نظر

شعر در مورد جمعه ، پاییزی + جمعه های انتظار و امام زمان

چهارشنبه دهم 7 1398

شعر در مورد جمعه

شعر در مورد جمعه , شعر در مورد جمعه ها , شعر در مورد جمعه های انتظار , شعر در مورد جمعه پاییزی

با مجموعه شعر در مورد جمعه ، اشعاری زیبا در مورد جمعه های پاییزی ، زیباترین شعر در مورد جمعه های انتظار در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار جمعه

محبوبم از بوسه هایی که ذخیره کرده بودم

از عطر موهایی که استنشاق…

از لمس دست هات، میان دستانم چندتایی بیشتر نمانده!

زمستان سردی پیش روست و من از همیشه پیر و خسته تر…

گاهی صدای سایش استخوان هایم را می شنوم

که توامان با صدای باد بر پنجره دوری ات را سخت تر می کند!

زمستان سردی پیش روست…

و یخبندان عصرهای جمعه گلویم را منقبض تر کرده است

قلبم را و این تخت که روزی به قدر هر دومان جا داشت!

می شنوی؟ صدای مرا می شنوی؟

و این نامه را که سرد و غمگین است خواهی خواند؟!

⇔⇔⇔⇔

تمامِ روزهای هفته سر در گم ام

غروب جمعه که می شود

سر از دل تنگی در می آورم

⇔⇔⇔⇔

سخت نیست

اصلا سخت نیست از روی شانه ام

تاب بخوری روی دستم

توی چشمهایم زل بزنی و

بگویی حواست هست امروز جمعه است؟!

⇔⇔⇔⇔

سخت نیست

بگویم مگر حواس گذاشته ای؟

سخت نیست چنان ببوسمت

که جمعه در تقویم از خجالت سرخ شود گونه اش!

⇔⇔⇔⇔

سخت نیست…

جمعه ها صدایت کنم و بگویم من رفتم!

بگویی کجا؟

بگویم قربان عطر تنت!!

⇔⇔⇔⇔

سخت نیست من و تو این طور جان جمعه را بگیریم؛

قبل از اینکه بفهمد غصه را چطور توی دلهایمان جا کند!

سخت نیست

فقط دستت را به من بده!

راستی…

من رفتم!

شعر در مورد جمعه

با من حرف بزن

من تنها تنهایی هستم

که جز تو

کسی‌ نمی تواند شریک تنهاییم باشد

⇔⇔⇔⇔

ساقیا بر خاک ما چون جرعه‌ها می‌ریختی

گر نمی‌جستی جنون ما چرا می‌ریختی

ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتاب

نور رقص انگیز را بر ذره‌ها می‌ریختی

دست بر لب می‌نهی یعنی خمش من تن زدم

خود بگوید جرعه‌ها کان بهر ما می‌ریختی

ریختی خون جنید و گفت اخ هل من مزید

بایزیدی بردمید از هر کجا می‌ریختی

ز اولین جرعه که بر خاک آمد آدم روح یافت

جبرئیلی هست شد چون بر سما می‌ریختی

می‌گزیدی صادقان را تا چو رحمت مست شد

از گزافه بر سزا و ناسزا می‌ریختی

می‌بدادی جان به نان و نان تو را درخورد نی

آب سقا می‌خریدی بر سقا می‌ریختی

همچو موسی کآتشی بنمودیش وآن نور بود

در لباس آتشی نور و ضیا می‌ریختی

روز جمعه کی بود روزی که در جمع توییم

جمع کردی آخر آن را که جدا می‌ریختی

درج بد بیگانه‌ای با آشنا در هر دمم

خون آن بیگانه را بر آشنا می‌ریختی

ای دل آمد دلبری کاندر ملاقات خوشش

همچو گل در برگ ریزان از حیا می‌ریختی

آمد آن ماهی که چون ابر گران در فرقتش

اشک‌ها چون مشک‌ها بهر لقا می‌ریختی

دلبرا دل را ببر در آب حیوان غوطه ده

آب حیوانی کز آن بر انبیا می‌ریختی

انبیا عامی بدندی گر نه از انعام خاص

بر مس هستی ایشان کیمیا می‌ریختی

این دعا را با دعای ناکسان مقرون مکن

کز برای ردشان آب دعا می‌ریختی

کوشش ما را منه پهلوی کوشش‌های عام

کز بقاشان می‌کشیدی در فنا می‌ریختی

شعر از مولانا

⇔⇔⇔⇔

با من حرف بزن

که من تنها صدایی هستم

که بی‌ تو در سکوت خود خیره می‌‌شوم

⇔⇔⇔⇔

با من حرف بزن

که روزگارم نه که نمی گذرد

که تمام دنیای من بی‌ تو جمعه می‌‌گذرد.

⇔⇔⇔⇔

فراموشت کرده ام

و حالا

همه چیز عادی شده

باران که می بارد

پنجره را می بندم

دیگر یادم نیست

غروب جمعه

چه ساعتی بود

پاییز را

تنها از روی تقویم می شناسم

⇔⇔⇔⇔

فراموشت کرده ام 

اما

گاهی دلم برای دلتنگ ِ تو شدن

تنگ می شود

شعر در مورد جمعه پاییزی

صبح جمعه ات به خیر

هر کجا هستی، به یاد من باش

من با تو چای نوشیده ام،

سفرها کرده ام،

از جنگل، از دریا،

از آغوش تو شـــعرها نوشته ام

رو به آسمان آبی پر خاطره

از تو گفته ام، تو را خواسته ام

⇔⇔⇔⇔

آه ای رویای گمشده!

هر کجا هستی صبح جمعه ات به خیر

⇔⇔⇔⇔

اگر اینجا بودی

تقویم رومیزی‌ ام را دور می انداختم

و می گذاشتم ساعت دیواری به خواب رود

پس میزان می کردم زنده گی ام را با نفس های تو

و هیچ عزا و عید و جمعه ای تعطیل نمی کرد

علاقه ی مرا …

⇔⇔⇔⇔

با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است

با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است

نیست پروا تلخکامان را ز تلخیهای عشق

آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است

هر چه رفت از عمر، یاد آن به نیکی می‌کنند

چهرهٔ امروز در آیینهٔ فردا خوش است

برق را در خرمن مردم تماشا کرده است

آن که پندارد که حال مردم دنیا خوش است

فکر شنبه تلخ دارد جمعهٔ اطفال را

عشرت امروز بی‌اندیشهٔ فردا خوش است

هیچ کاری بی تامل گرچه صائب خوب نیست

بی تامل آستین افشاندن از دنیا خوش است

شعر از صائب تبریزی

⇔⇔⇔⇔

دلم

مثل غروب جمعه

همه جا دلگیر است

⇔⇔⇔⇔

دلم گرفته است

مثل پنجره ای که رو به دیوار باز می شود

⇔⇔⇔⇔

دلم گرفته است

و جای خالی دستهایت

بر بندبند بدنم درد می کند

⇔⇔⇔⇔

دلم گرفته است

و عصر جمعه بی حضور تو

به هر هفت روز هفته ام سرایت کرده است!

⇔⇔⇔⇔

غروب جمعه را دوست دارم

به خاطر دلتنگی ات …

که آرام آرام

سرت را

روی شانه ام می گذارد.

⇔⇔⇔⇔

گل نزد آبی بر آتش بلبل خودکام را

نیست غیر از ناامیدی حاصلی ابرام را

چهره خورشید رویان را سپندی لازم است

از شب جمعه است نیل چشم زخم ایام را

عشق عالمسوز می باید دل افسرده را

می پزد خورشید تابان میوه های خام را

نیست ممکن از زبان خوش کسی نقصان کند

چرب نرمی غوطه در شکر دهد بادام را

چون شرر بر جان نمی لرزم ز بیم نیستی

دیده ام در نقطه آغاز خود، انجام را

با ضعیفان پنجه کردن نیست کار اقویا

در قفس دارد نیستان شیر خون آشام را

صبح چون روشن شود، از خواب غفلت سر برآر

تا کفن بر خود نسازی جامه احرام را

شعر از صائب تبریزی

⇔⇔⇔⇔

می شود تنهایی بچگی کرد

تنهایی بزرگ شد

تنهایی زندگی کرد

تنهایی مُرد

ولی قهوه ی غروب های دلگیر جمعه را

که نمی شود

تنهایی خورد!

شعر در مورد جمعه و انتظار

آن روز

همان روز که آفتاب بالا آمده بود

دفتر مشق ما

هنوز خواب عصر جمعه را می‌دید.

ما از اولِ کتاب و کبوتر

تا ترانه‌ی دلنشین پریا

ری‌را و دریا را دوست می‌داشتیم.

⇔⇔⇔⇔

محبوبم!

من هم دلم نمی خواهد

در ایستگاهی توقف کنم

که تحمل باران را ندارد

⇔⇔⇔⇔

می خواهم سرم را از پنجره صبح بیرون بیاورم

و در تابستان نگاهت

به درختی تکیه دهم

که خانم جان

شب های جمعه

با دو مروارید درشت

که زیاد هم دوستشان نداشت

کنارش می نشست

و آیت الکرسی می خواند.

⇔⇔⇔⇔

گرفت خط تو دلهای بی قراران را

غبار، جامه فتح است خاکساران را

ز خوان عالم بالاست رزق خاموشان

سحاب آب دهد تیغ کوهساران را

لب تو پرده راز مرا تنک کرده است

شراب دشمن جان است رازداران را

همین نه پشت من از بار دل، شکسته شده است

شکست خامی این میوه شاخساران را

چه طرف بست می از صحبت نمک، زنهار

مده به مجلس می راه، هوشیاران را

حضور دایمی از هجر دایمی بترست

ز وصل گل چه تمتع بود هزاران را؟

ز ماجرای خط و زلف یار دانستم

که رفته رفته خورد مور مغز ماران را

گران چو ابر شب جمعه است بر خاطر

وجود محتسب شهر، میگساران را

ازان ز داغ نهان پرده بر نمی دارم

که دست و دل نشود سرد، لاله کاران را

همای عالم توحید، دانه پرور نیست

ز ما دعا برسانید سبحه داران را

گرفته نیست دل صائب از گرفت حسود

محک بلند کند رتبه، خوش عیاران را

شعر از صائب تبریزی

(0) نظر

شعر در مورد ثابت قدمی ، ثبات قدم و پایداری و عزم راسخ

دوشنبه هشتم 7 1398

شعر در مورد ثابت قدمی

شعر در مورد ثابت قدمی , شعر در مورد ثبات قدم , شعر در مورد ثابت قدم بودن , شعر در مورد بااراده بودن

با مجموعه شعر در مورد ثابت قدمی ، اشعاری زیبا در مورد ثبات قدم و اراده ، زیباترین شعر در مورد ثابت قدم بودن در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار ثابت قدمی

شب وصل است و طی شد نامه هجر

سلام فیه حتی مطلع الفجر

دلا در عاشقی ثابت قدم باش

که در این ره نباشد کار بی اجر

من از رندی نخواهم کرد توبه

و لو آذیتنی بالهجر و الحجر

برآی ای صبح روشن دل خدا را

که بس تاریک می‌بینم شب هجر

دلم رفت و ندیدم روی دلدار

فغان از این تطاول آه از این زجر

وفا خواهی جفاکش باش حافظ

فان الربح و الخسران فی التجر

شعر از حافظ

نظاره آن منظر، صاحب نظری باید

سرگشته این سودا، ثابت قدمی شاید

بر آب زند هر دم، این دیده نمناکم

نقش تو و جز نقشت، در دیده نمی شاید

طریقت شناسان ثابت قدم

به خلوت نشستند چندی به هم

یکی زان میان غیبت آغاز کرد

در ذکر بیچاره ای باز کرد

کسی گفتش ای یار شوریده رنگ

تو هرگز غزا کرده ای در فرنگ؟

بگفت از پس چار دیوار خویش

همه عمر ننهاده ام پای پیش

چنین گفت درویش صادق نفس

ندیدم چنین بخت برگشته کس

که کافر ز پیکارش ایمن نشست

مسلمان ز جور زبانش نرست

شعر در مورد ثابت قدمی

ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود

بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود

غزل سرا شدم از دست عشق و دست زنان

بسوخت عشق تو ناموس و شرم و هر چم بود

عفیف و زاهد و ثابت قدم بدم چون کوه

کدام کوه که باد توش چو که نربود

اگر کهم هم از آواز تو صدا دارم

وگر کهم همه در آتش توم که دود

وجود تو چو بدیدم شدم ز شرم عدم

ز عشق این عدم آمد جهان جان به وجود

به هر کجا عدم آید وجود کم گردد

زهی عدم که چو آمد از او وجود افزود

فلک کبود و زمین همچو کور راه نشین

کسی که ماه تو بیند رهد ز کور و کبود

مثال جان بزرگی نهان به جسم جهان

مثال احمد مرسل میان گبر و جهود

شعر از مولانا

دولت اگر چه در قدم سایه هماست

ثابت قدم چو سایه دیوار عشق نیست

نتوان درود کشت فلک را به ماه نو

صیقل حریف سبزه زنگار عشق نیست

ای دوست، تا نخندی بر پای لغز عاشق

دانی که مست مسکین ثابت قدم نباشد

نزدیک اهل بینش کور است و کور بی شک

عاشق که پیش چشمش رنگین صنم نباشد

ساقیا خیز که تا رخت به خمار کشیم

تائبان را به شرابی دو سه در کار کشیم

زاهد خانه‌نشین را به یکی کوزه درد

اوفتان خیزان از خانه به بازار کشیم

هوست هست که صافی دل و صوفی گردی

خیز تا پیش مغان دردی خمار کشیم

هر که را در ره اسلام قدم ثابت نیست

به یکی جرعه میش در صف کفار کشیم

هر که دعوی اناالحق کند و حق گوید

انا گویان خودی را به سر دار کشیم

چند داریم نهان زیر مرقع زنار

وقت نامد که خط اندر خط زنار کشیم

هیچکس را ندهد دنیی و دین دست بهم

هرکه گوید که دهد، خنجر انکار کشیم

گر تو دین می‌طلبی از سر دنیی برخیز

که ز دین بار نیابیم مگر بار کشیم

گر ازین شاخ گل وصل طمع می‌داریم

اندرین راه غم عشق چو عطار کشیم

شعر از عطار

شعر در مورد ثبات قدم

سرو ثابت قدم به پیش قدت

نتواند که پا به هوش نهد

خلق را لعلت از شکر بکشد

خونبها بر شکر فروش نهد

ثابت نباشد آن قدم اندر طریق عشق

کو می کند ز خار مغیلان کرانه ای

گر راستست، هر چه طلب می کنم تویی

وین راه دور نیست بغیر از بهانه ای

دلش با آن گران پاسخ دژم بود

هنوز اندر وفا ثابت قدم بود

همی دانست کان خواری به دل نیست

ز معشوقان دل آزاری به دل نیست

شمع بساط غیرت مپسند داغ خفت

سربازی آنقدر نیست ثابت قدم برون آ

چون اشک چشم حیران بشکن قدم بدامان

تا آبرو نریزی از خانه کم برون آ

در کعبه گر ز دوست نبودی نشانه‌ای

حاجی چه التفات نمودی به خانه‌ای؟

مرغان آن هوا به زمین چون کنند میل؟

تا در میان دام نبینند دانه‌ای

بویی ز وصل اگر به مشامش نمی‌رسید

رغبت به هیچ موی نمی‌کرد شانه‌ای

این کوشش و کشش همه بی‌کار چون بود؟

عاقل چگونه دل بنهد بر فسانه‌ای؟

تا عشق آتشی نزند در درون دل

از راه سینه کی بدر افتد زبانه‌ای؟

محتاج پیک و نامه نباشد مرید را

کانجا کفایتست سر تازیانه‌ای

خیز، ای رفیق خفته، که صوت نشیدخوان

آتش فگند در شتران از ترانه‌ای

ثابت نباشد آن قدم اندر طریق عشق

کو می‌کند ز خار مغیلان کرانه‌ای

شعر از اوحدی

وقتست چو گرداب بسودای خیالت

ثابت قدم ناز کنم گردش سر را

محو تو زآغوش تمنا چه کشاید

رنگیست تحیر گل تصویر نظر را

دلا در عاشقی ثابت قدم باش

که در این ره نباشد کار بی اجر

من از رندی نخواهم کرد توبه

و لو آذیتنی بالهجر و الحجر

شعر در مورد ثابت قدمی از شاعران بزرگ

ای تو مجموعهٔ شوخی و سراپای تو شوخ

جلوهٔ شوخ تو رعنا قد رعنای تو شوخ

همهٔ اطوار تو دلکش همهٔ اوضاع تو خوش

همهٔ اعضای تو شیرین همهٔ اجزای تو شوخ

سر حیرانی چشمم ز کسی پرس ای گل

کافریدست چنین نرگس شهلای تو شوخ

فتنه در مملکت دل نکند دست دراز

به میان ناید اگز از طرفی پای تو شوخ

جامهٔ ناز به قد دگران شد کوتاه

خلعت حسن چو شد راست به بالای تو شوخ

نیست همتای تو امروز کسی در شوخی

ای همان گوهر یکتای تو همتای تو شوخ

محتشم بود ز ثابت قدمان در ره عشق

بردباری دلش از جا حرکتهای تو شوخ

شعر از محتشم کاشانی

همچو پرگاری از دورنگی حال

یک قدم ثابت و دگر سیار

کیست دنیا؟ زنی استمکاره

چیست در خانه زن غدار

ثابت قدم آن باشد کاندر قدمت افتد

صاحب نظر آن باشد کاندر نظرت میرد

هر زنده صاحب دل کز جان خبری دارد

چون از تو خبر یابد پیش خبرت میرد

یار ثابت قدم اینک ز سفر باز آمد

وگر از پای درافتاد بسر باز آمد

ظاهر آنست کزین پس گهر ارزان گردد

که چو دریا شد و چون کان گهر باز آمد

دلت روشن و وقت مجموع باد

قدم ثابت و پایه مرفوع باد

حیاتت خوش و رفتنت بر صواب

عبادت قبول و دعا مستجاب

نشوی عاشق ثابت قدم ار همچون موی

در قفا تیغ زنندت ز سرم برخیزی

هرگزت دست بوصلم نرسد گر چون خاک

زیر پای آرمت از ره گذرم برخیزی

بریدی از من آن پیوند با بدخواه هم کردی

عفی‌الله خوب رفتی لطف فرمودی کرم کردی

شکستی از ستم پیمان چون من نیک‌خواهی را

تکلف هر طرف بر خویش بیش از من ستم کردی

به دست امتیاز خود چو دادی خامه دقت

چه بد دیدی که حرف بد به نام ما رقم کردی

من از مهر تو هر کس را که با خود ساختم دشمن

تو با او دوست گشتی هرچه طبعش خواست هم کردی

تفاوت ارچه شد پیدا که در خیل هواداران

یکی را کاستی حرمت یکی را محترم کردی

چرا کوه وفائی را که بد از نه سپهر افزون

ز هم پاشیدی و ریگ بیابان عدم کردی

مقام قرب خود دادی رقیب سست بیعت را

کرا بنگر به جای عاشق ثابت قدم کردی

شعر از محتشم کاشانی

جوقی قلندرانیم بر ما قلم نباشد

بود و وجود ما را باک از عدم نباشد

سلطان وقت خویشیم گرچه زروی ظاهر

لشگر کشان ما را طبل و علم نباشد

مشتی مجردانیم بر فقر دل نهاده

گر هیچمان نباشد از هیچ غم نباشد

در دست و کیسهٔ ما دینار کس نبیند

بر سکهٔ دل ما نقش درم نباشد

جان در مراد یابی در حلقه‌ای که مائیم

رندان بی‌نوا را نیل و بقم نباشد

چون ما به هیچ حالی آزار کس نخواهیم

آزار خاطر ما شرط کرم نباشد

در راه پاکبازان گو لاف فقر کم زن

همچون عبید هر کو ثابت قدم نباشد

عبید زاکانی

(0) نظر
X