داچ علي

درباره وبلاگ
موضوعات

داچ علي

زیباترین شعری که در مورد پدرتان شنیده اید

جمعه دوازدهم 11 1397

زیباترین شعری که در مورد پدرتان شنیده اید

شعر در مورد پدر , شعر در مورد پدر از دست رفته , شعر در مورد پدر فوت شده , auv nv l,vn 
v

شعر در مورد پدر و مادر

مادرم شبنم گلبرگ حیات – پدرم عطر گل یاس بقاست

مادرم وسعت دریای گذشت – پدرم ساحل زیبای لقاست

مادرم آئینه حجب و حیا – پدرم جلوه ایمان و رضاست

مادرم سنگ صبور دل –  پدرم در همه حال کارگشاست

مادرم شهر امیداست و هنر – پدرم حاکم پیمان و وفاست

مادرم باغ خزان دیده دهر – پدرم برسرما مرغ هماست

مادرم موی سپید کرده زحزن – پدرم نقش همه خاطره هاست

مادرم کوه وقار است و کمال – پدرم چشمه جوشان عطاست

…………………………………………………………………

شعر در مورد پدر و دختر

هر چه دارم از تو دارم ای پدر

ای که هستی نور چشم و تاج سر

رحمت بارانی روشن تبار

مهربانی از مانده یادگار

………………………………………………..

شعر در مورد پدر و پسر

پدر سوخته در حسرت روی پسر است

کفن از روی پسر پیش پدر بگشایید

خاقانی

………………………………………………..

شعر در مورد پدر از شاعران بزرگ

شعر در مورد پدر از خیام

بر کوزه‌گری پریر کردم گذری

از خاک همی‌نمود هر دَم هنری

من دیدم اگر ندید هر بی‌بصری

خاک پدرم در کف هر کوزه‌گری

……………………………………………….

شعر در مورد پدر از حافظ

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم

……………………………………………………….

شعر در مورد پدر از مولانا

برادرم پدرم اصل و فصل من عشقست

که خویش عشق بماند نه خویشی نسبی

…………………………………………………………….

شعر در مورد پدر از سهراب سپهری

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

پدرم پشت زمانها مرده است

پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود

مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد

پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می خواهی ؟

من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟

پدرم نقاشی می کرد

تار هم می ساخت تار هم میزد

خط خوبی هم داشت

باغ ما در طرف سایه دانایی بود

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آیینه بود

باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود

میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب

آب بی فلسفه می خوردم توت

بی دانش می چیدم

تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد

تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت

گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید

شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت

فکر بازی می کرد

زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار

زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود

یک بغل آزادی بود

زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود…

مطالب مرتبط : شعر در مورد دوست خوب

(0) نظر
X